گفت‌وگو با هنرمند کوهدشتی مقيم هلند/ گفت‌و‌گو از فردين صحراييhojabr۱.jpg

وقتي كه قرار است از يك هنرمندي بنويسم كه اغلب شاخه‌هاي هنري را كمابيش تجربه كرده و تمام عمر خود را در اين زمينه گذرانده‌است، به سختي مي‌توان تصويري جامع از شخصيت هنري وي ارائه داد. در سفري كه بهمن ۱۳۸۵به كرمانشاه جهت ديدار با يكي از اقوام داشتم بخت با من يار شد كه با يكي از هنرمندان و فرهيختگان شهرمان از نزديك آشنا شوم كه از نسلي پيش از نسل من است و انقلاب و جنگ را تجربه‌ كرده‌است. در اين ديدار شبانه كه تا نزديكي صبح به درازا كشيد در حضور اين نويسنده، تنديس‌ساز، نقاش، پيكر‌تراش، شاعر و گرافيست والامنش بودم. به حدي تحت تأثير شخصيت، منش و وسعت‌نظر وي در قبال مسايل هنري، فلسفي و ادبي قرارگرفتم كه به هيچ وجه گذر زمان را حس نمي‌كردم. متولد ۱۳۳۹ كوهدشت است. او سال‌هاست كه از اين شهر مهاجرت كرده، پس از وقوع انقلاب اوايل دهه‌ي ۱۳۶۰ همراه با خانواده به شهر كرمانشاه مهاجرت مي‌كند. طي سال‌هاي حضور و تحصيلات ابتدايي، راهنمايي و دبيرستان در كوهدشت به‌صورت تجربي به نقاشي و مجسمه‌سازي مي‌پردازد و علي‌رغم سختي‌ها و مرارت‌هاي بسيار از همان آغاز كودكي آرزوهاي بزرگي در سر مي‌پروراند و عشق به آفرينش هنري سختي‌هاي زندگي را بر وي هموار مي‌سازد. پس از مهاجرت به كرمانشاه به علت كهولت پدر و اين‌كه فرزند ارشد خانواده است، سرپرستي و وظيفه تأمين معاش خانواده و خواهر و برادرهايش را كه كم هم نيستند به‌عهده مي‌گيرد و به‌ رغم تنگدستي و بي‌مهري شرايط حاكم بر جامعه لحظه‌اي از پيمودن راه رسيدن به قله‌هاي موفقيت فروگذار نمي‌شود. در شهر كرمانشاه به كار چاب و نصب تابلو‌هاي تبليغاتي و ساختن مجسمه‌هاي سفارشي جهت ارگان‌هاي مختلف دولتي مي‌پردازد. يكي از مشهورترين كارهاي او ساختن تنديس استاد غلام‌حسين بنان است كه آن را در اواخر دهه‌ي ۶۰ خلق مي‌كند. اين تنديس هم اكنون در منزل مرحوم بنان نگهداري مي‌شود. شهرت اين تنديس‌ به‌گونه‌اي است كه در همان زمان انتشار كاست‌هاي استاد بنان طرح روي جلد اغلب آن‌ها مزين به تصوير همين تنديس بود. از ديگر آثار حجمي ايشان مي‌توان به بناي سازه‌ي حجمي ميدان امام حسين كوهدشت اشاره نمود كه آن را اوايل دهه‌ي ۷۰ ساخته است. اما شايد يكي ديگر از آثار مشهور اين هنرمند كه هم‌اكنون شكل دفرمه شده‌ي آن‌را در يكي از پارك‌هاي شهر كرمانشاه مي‌توانيم ببينيم تنديس يك زن است كه به سفارش بنياد حفظ آثار دفاع مقدس كرمانشاه در اوايل دهه‌ي ۷۰ ساخته شد. به گفته‌ي او اين تنديس نماد مقاومت و پايداري زن غرب كشور است كه از يك شخصيت واقعي به نام نقره در ايلام الهام گرفته ‌شده‌است. نقره در بحبوحه جنگ پس از كشته شدن همسر و فرزندانش به دست متجاوزان عراقي از ناموس و شرافت خود شجاعانه دفاع مي‌كند تا كشته مي‌شود. علاقه‌ي وافر وي به خلق تنديس‌ بزرگان شعر و ادبيات و موسيقي ايراني موجب آفريدن پيكره‌ي زنده‌ياداني چون اخوان ثالث، شاملو، هدايت، بنان و عبادي و… شده‌است. تبحر و مهارتش در كار حجم او را به هنرمندي صاحب سبك تبديل كرده به‌گونه‌اي كه مورد تحسين اغلب محافل هنري ‌است. پس از سر و سامان بخشيدن به وضعيت خود و خانواده و فوت پدر ازدواج نموده و در اوايل دهه‌ي۷۰ خود را آماده‌ي مهاجرت به خارج از كشور مي‌كند. او موفق به اخذ بورسيه‌ي تحصيلي جهت ادامه‌ي تحصيل در يكي از دانشگاه‌هاي هلند مي‌شود و هم‌زمان به كار تبليغاتي و گرافيكي و هنري در شركتي تبليغاتي مي‌پردازد. او اكنون ۱۵سال است كه مقيم شهر لاهه‌ي هلند است و داراي پسري به‌نام سام و دختري به نام روژيسا است. پس از مهاجرت به‌صورت جدي به كار نويسندگي و داستان نويسي و اخيراً شعر و ادبيات پرداخته است. از وي تاكنون دو مجموعه داستان با عنوان«سيكل»و«تو راست مي‌گفتي پدر» در كشور هلند به چاپ رسيده‌است. * او هژبر ميرتيموري “م.راوك” است. راوك هم‌اكنون در مجامع ادبي و هنري اروپا شخصيتي نام‌آشنا و قابل احترام است. ميرتيموري در نخستين جشنواره‌ي داستان كوتاه راديو تهران با عنوان«قصه‌ي تهران» در اسفندماه۱۳۸۶ براي داستان كوتاه« الو»موفق به كسب رتبه‌ي اول شد. وقتي كه هفته‌نامه‌ي سيمره را به او معرفي كردم بسيار خوشحال و خرسند شد و چنين عنوان كرد:« با نام سيمره مرا به دوران كودكي و شيرين‌ترين خاطراتم بردي» وي هم‌چنين در پي پرسشي در مورد بيوگرافي خود مي‌گويد:« به نوشتن بيوگرافي اعتقادي ندارم چون معتقدم نويسنده جز نوشته‌اش نيست و هنرمند جز اثرش نيست.» ميرتيموري در پي انتشار رمان بعدي و يك مجموعه شعر است. كمابيش به كار نقاشي و مجسمه‌سازي مي‌پردازد. عباس معروفي نويسنده‌ي شهير ايراني مقيم آلمان و صاحب اثر ارزشمند «سمفوني مردگان» آذر ماه ۱۳۸۶ مصاحبه‌اي با ميرتيموري انجام داده كه در پي مي‌آيد: فرق پیکرتراشی و مجسمه‌سازی چی هست؟ پیکرتراشی از کل به جز رسیدن و مجسمه‌سازی از جز به کل رسیدن است، یعنی ذره ذره به اصطلاح این‌ها را روی هم می‌گذاری تا این‌که یک کلی را شما ایجاد می‌کنی و این‌که در پیکرتراشی شما یک کلی را دارید، ذره ذره‌ ازش می‌تراشید و به جز می‌رسید. ذهن شما متمرکز شده روی تفاوت‌ها. در راه که می‌آمديم مثال قشنگی هم زدید که اگر تفاوت توی دیدگاه نبود، مثلاً بحث شیعه و سنی پیش نمی‌آمد، خود اسلام این‌قدر وسعت نمی‌یافت… همه این‌ها… می‌خواهم بدانم الآن چه جوری می‌بینید این تفاوت‌ها را؟ یک زمانی بود که خود من تفاوت‌ها را تحمل نمی‌کردم و همیشه سعی می‌کردم روی آن چیزی که خودم اعتقاد داشتم یا ازش لذت می‌بردم پافشاری بکنم حتا در نتیجه بعضی جاها به جدال می‌کشید کار من. (تنها) به‌خاطر این‌که آن چیزی که من به آن اعتقاد دارم، آن درست است. انسان یعنی اندیشه. به اعتقاد من آن چیزی که انسان را متمایز می‌کند فقط فیگور و قیافه‌اش نیست، اندیشه‌ی اوست که در قالبی ظاهر می‌شود. تفاوت‌ها عامل بقا، رمز بقا و جست‌وجوی ماست، زنده‌بودن ماست. و اگر بخواهیم تفاوت‌ها را از بین ببریم و همه‌مان یکی بشویم، دیگر حرفی برای گفتن نداریم، ما چیزی نداریم که دنبالش بگردیم. خب نمونه‌اش را هم می‌بینیم که مثلاً در جامعه‌ي شوروی سابق یک پروادا هست برای همه‌ی ملت تصمیم مي‌گيرد و به جاي همه حرف مي‌زند. همه به اين رسيده‌ايم كه اين‌گونه نمي‌شود. خود شما توی داستان‌هاتان هم با این تفاوت‌ها مواجه بودید؟ بله! عمداً مجموعه را به شکلی تنظیم کردم که در آن صداهای متفاوت همراه باهم بیاید. چون زندگی مجتمعی ‌است از تمام تفاوت‌ها و این تفاوت است که زیبایی را برایمان ایجاد می‌کند، این تفاوت است که به ما تنوع می‌دهد. به ادیان اشاره کردید، به شیعه و سنی، که اگر به‌وجود نمی‌آمد یا اگر کاتولیک و پروتستان به‌وجود نمی‌آمد یا الآن وجود نداشتند و از بین رفته بودند… باید تفاوت‌ها را بپذیرفت، ما نمي‌توانيم تفاوت‌ها را از بین ببریم. آيا با این نگاه در تفاوت‌ها هست که شما مثلاً چهره‌ی صادق هدایت، کافکا، گلشیری، شاملو و یا هنرمندها و سیاست‌مدارها و چهره‌های مشهور جهان را دفرمه می‌کنید، روی‌اش کار می‌کنید و تغییرش می‌دهید. می‌خواهید به این تفاوت‌ها برسید، یا نگاه دیگری دارید؟ من و شما الآن که این‌جا نشسته‌ایم و به یک چیزی نگاه می‌کنیم، هرکدام از ما ممکن است تصور خاصی داشته باشیم. انسان‌ها هیچ‌گاه نمی‌توانند به وحدت نظر برسند. چون اگر بخواهیم بگوییم که ما، من و شما، یک دیدگاه و یک برداشت بگیریم، این درست نیست و چیزی را مطلق کرده‌ایم. این است که وقتی من از تفاوت‌ها می‌گویم و معتقدم که باید بمانند، معنی‌های دیگری پشت سر آن هست. این‌که نظرات دیگران را باید تحمل بکنیم، مثلاً در مسایل ادبی و هنری و یا هر مورد دیگر، دیدگاه‌های دیگر را هم قبول کنیم و بپذیریم که آن دیدگاه‌ها هم باید باشند، وگرنه ما چیزی کم داریم. گرافیک هم، بله، شاید من می‌خواستم یک نوع تنوع دیگری ایجاد بکنم. شما در مجسمه‌سازی هم دارید کارهایی می‌کنید که خب آن‌جا رفتار عین به عین دارید، رفتار یک به یک. مثلاً من کاری از بنان از شما دیدم که روی سی‌دی‌های بنان هم همین کارتان را منتشر کرده‌اند. می‌بینم که آن‌جا هم خیلی تنوع دارید تجربه‌های متفاوت می‌کنید. در زمينه مجسمه‌سازی چرا توی هلند این‌قدر کم‌کار شده‌اید؟ حقیقت‌اش باید بگویم از بی‌مهری دولت هلند است و شرایطی که این‌جا وجود دارد و امکاناتی که برای ما وجود ندارد. یکی از دلایلش هم شاید خود من بودم، روحیه حساس و این‌ها و امکاناتش برای من نبوده که من بتوانم آن‌جوری که بخواهم کار بکنم. من وقتی آمدم هلند، رفتم با سازمان‌های هلندی، سازمان‌های دولتی که می‌توانند کمک بکنند، و شنیده بودم کمک می‌کنند هنرمندان خارجی را که بتوانند کار بکنند، جریان پیدا بکنند و حرکت بکنند، متأسفانه بی‌مهری شد به من، پشتیبانی نشد. و دو سه سال همین‌طور من را دواندند. بعد آمدم با یک گروه مجسمه‌ساز شروع کردم که آن‌جا متأسفانه بیزنس باهم کار می‌کنند، به صورت گروهی. و این‌ها من را اصلاً انکار می‌کردند توی گروه خودشان و آزار می‌دادند از نظر روحی. من شکنجه می‌شدم. جایی را برای من، نقشی را برای من در نظر نداشتند توی برنامه‌هایشان. این بود که نمی‌توانستم کارم را ادامه بدهم، و این بود که سعی کردم بیش‌تر بنویسم. به‌عنوان یک هنرمند در کشور هلند شما راضی هستید که این‌جاييد؟ یعنی یک هنرمند ایرانی که از جایش کنده شده و آمده است هلند. البته شما درخت نیستید، یادتان باشد. شما یک انسا‌نید. یک انسانی که از کشور خودش مهاجرت کرده. احساس خوبی دارید؟ بگذارید جواب سؤال‌تان را آقای معروفی این‌جوری بدهم، یک زمانی من همیشه اعتقاد داشتم، شاید سال‌های سال، شاید بیست‌ سی سال، من به این شعر سهراب سپهری که می‌گوید «هرکجا هستم، باشم. آسمان مال من است. پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است» به این اعتقاد داشتم. اما الآن دیگر به این اعتقاد ندارم. چون عملاً برایم ثابت شد که در غربت پنجره‌ای مال من نیست، آسمان مال من نیست. من این‌جوری نبودم، شرایط…عملاً این را تجربه کردم که این‌جوری نیست. رمان جدیدتان «تو راست می‌گفتی پدر» را اول به هلندی نوشتید و انجمن ادبی هلند… بله… آن‌ها به شما گفتند که این کتاب‌تان سه جایش باید حذف بشود؟ بله! به‌عنوان یک ایرانی هنرمند که آمده‌اید به هلند، فکر کردید یک جهان پهناور آزاد است؟ چه احساسی داشتید؟ مسلماً احساس خوبی نداشتم، چون آدم فکر می‌کرد که این‌جا دموکراسی هست. شما از هر کسی بپرسید، می‌گوید هلند آزادترین کشور دنیاست. وقتی می‌بینید در آزادترین کشور دنیا هم آزادی وجود ندارد، یا آن آزادیی که می‌گویند حقیقت واقعی ندارد و همیشه یک جریاناتی هست که مانع‌اند… دیوارها همه جا هستند. بله، آن‌ها می‌خواستند يارانه‌اي بدهند که گفتند ما در صورتی به آن يارانه می‌دهیم که شما در جاهایی تغییراتی بدهید که من هم گفتم اگر این کار را می‌کردم، … نمی‌آمدم این‌جا. شما یک خاطره‌ی دیگری هم دارید از مجسمه‌ی آن شیرزنی که تبر در دست دارد از ناموسش و از حیثیتش دفاع می‌کند توی کرمانشاه. نه؟ بنیاد حفظ آثار و دفاع از ارزش‌های ایران، آن زمان پروژه‌ای داشت در ارتباط با جنگ که می‌خواست یک طرحی را بزنند که نماد دفاع باشد در غرب، چون مردم غرب‌کشور در جنگ صدماتی دیده بودند. و ما هم طرحی دادیم که این طرح پذیرفته شد و بعد کارش به اجرا رسید. این خانم کی هست؟ این خانم اسمش نقره است. در ایلام غرب زمانی که عراقی‌ها حمله می‌کنند، شوهرش را می‌کشند و می‌خواهند که به خودش تجاوز بکنند که از آن شیرزن‌های ایرانی‌اي كه واقعاً نماد مبارزه است… من می‌خواستم یک سمبل از مقاومت ملت ایران برای ملت ایران درست کنم. نقره تبر را برمی‌دارد و این دو عراقی را از پای درمی‌آورد. من تنديس او را درست کردم که نماد زن ایرانی‌ است و در شاهنامه هم داریم این‌جور شخصیت‌هایی. به‌هرحال مجسمه اجرا شد و در آن بحبوحه‌ای بود که من دیگر ایران را ترک کردم، مهاجرت کردم. در برنامه‌های آینده زندگی‌تان و کاری‌تان چه طرح‌هایی دارید، چه کار می‌خواهید بکنید؟ عمدتاً وقتم را به نوشتن اختصاص داده‌ام. منتها خب نقاشی هم می‌کشم. برنامه دارم به‌زودی در سال آینده نمایشگاه بزنم. یک‌سری کارها را آماده بکنم این‌جا و تسلیم این شرایط سخت نشوم. من همیشه معتقدم که توی روز هر کسی راهش را پیدا می‌کند، انسان آن است، هنر آن است که توی شب، توی تاریکی هم اگر بتوانی راه بروی، راهت را پیدا بکنی. پیامی که فرهاد با تیشه‌اش می‌گذارد برای ما توی ادبیات این است که آن‌قدر بزن و راه را باز کن. یعنی با کوه دربیفت. فکر کنم این انتخاب‌تان را از اول کرده‌اید که با جسم سخت مواجه باشید؟ من فکر می‌کنم از پس‌اش برمی‌آیید؟ دقیقاً همین به من قدرت داده، همین کار پیکرتراشی که من مبارزه می‌کنم، من تیشه را زمین نمی‌گذارم، من تا زنده‌ام نمی‌گذارم شرایط و تحولات مرا از پا دربیاورد. همین کار را کرده‌ام که امروز خدمت شما نشسته‌ام. * راوك نام وب‌گاه آقاي ميرتيموري به نشاني زير هم مي‌باشد: www.rawaak.com